من برای تو پیغامی آوردم از گل و سبزه و باغ ..
من برای تو پیغام آورده ام …
از منو ماه و کتاب ..
من آن چشمان نگاه گونه ات را هر شب روی بالش کنار مهربانی هایت جای میدهم تا هر بار که پلک میزنی دوباره و دوباره بپرسم به چه می اندیشی که تو را اینگونه برده تا ژرفای خیال ….
می بوسم ..
می بوسم آن دستهای مهربانت را که هزار بار برایم دعا کرد ..
می بوسم لبان گس طعم گیلاست را که هزار بار دوستت دارم را زمزمه کرد ..
نگاهت را دریغ مکن از من که پاسخ تمام آن سئوالها را هر روز بارها با خود تکرار می کنم
فریادت را خوب می شنوم از این همه فاصله ها ..
آنقدر نزدیکی به من که گاهی مجبورم گوشهایم را بگیرم ..
نشنوم ... نشنوم آن حقی را که از تو گرفته اند .
با من بیا .. کوچه های اینجا بی قدمهایت بوی قصه و مهتاب نمی دهد ..
من برای تو می نویسم که اگر بخوانی ..بدانی من هر روز همینجا منتظرم ...
منتظر همان لباسها و کفشهای تابستانی و موهای کوتاه.
چه لذتی دارد خندیدنهای تو از ته دل ..
فدای چشمهای مهریانت دستهای کوچکت را یک بار دیگر اگر بالا ببری میدانم زود اینجایی












