تبليغاتX
کمی فکر کنیم

کمی فکر کنیم

ما که به هم رسیدیم ..........خدایا هم عاشقا رو به هم برسون (آمین)

 

من برای تو پیغامی آوردم از گل و سبزه و باغ ..

من برای تو پیغام آورده ام
از منو ماه و کتاب ..

من آن چشمان نگاه گونه ات را هر شب روی بالش کنار مهربانی هایت جای میدهم تا هر بار که پلک میزنی دوباره و دوباره بپرسم به چه می اندیشی که تو را اینگونه برده تا ژرفای خیال ….

می بوسم ..
می بوسم آن دستهای مهربانت را که هزار بار برایم دعا کرد ..
می بوسم لبان گس طعم گیلاست را که هزار بار دوستت دارم را زمزمه کرد ..

نگاهت را دریغ مکن از من که پاسخ تمام آن سئوالها را هر روز بارها با خود تکرار می کنم

فریادت را خوب می شنوم از این همه فاصله ها ..
آنقدر نزدیکی به من که گاهی مجبورم گوشهایم را بگیرم ..
نشنوم      ...     نشنوم آن حقی را که از تو گرفته اند .

با من بیا .. کوچه های اینجا بی قدمهایت بوی قصه و مهتاب نمی دهد ..

من برای تو می نویسم که اگر بخوانی ..بدانی من هر روز همینجا منتظرم ...
منتظر همان لباسها و کفشهای تابستانی و موهای کوتاه.

چه لذتی دارد خندیدنهای تو از ته دل ..
فدای چشمهای مهریانت دستهای کوچکت را یک بار دیگر اگر بالا ببری میدانم زود اینجایی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 13:6  توسط مهدی  | 

پسرك خيال ميكرد سرطان دارد ..

شبها از درد به خود ميپيچيد .. مچاله ميشد ..

اما نمي دانست وجدان هم ، بعضي موقع ها سرطاني ميشود .!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 12:41  توسط مهدی  | 

در گیرودار پرداختن به کار یا تفریح ؟؟

بعضي ها به کار وابسته مي شوند

                         و بعضي ها به تفريح ,

                                   و هيچ کدام خوشبخت نيست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:15  توسط مهدی  | 

وقتی که تو خوابی

هر شب

     حروف و کلمات , در میدان ذهن من

              به بازی دست به دست هم می دهند

                             و زنجیر شعرهایم را

                                            به صدای عشق

                                                       برای تو میبافند

                                                                             و در این هنگامه شب در خوابی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:14  توسط مهدی  | 

از پاسخ من معلمان آشفتند از حنجره شان هر چه در آمد گفتند 
                  اما به خدا من هنوز معتقدم از جذبه ی تو
سیب ها می افتند ..!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 11:29  توسط مهدی  | 

                      من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...!
                      من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید...!
                      من نه عاشق بودم نه دلداده به گیسوی بلند و نه الوده به افکار پلید....!
                      من به دنبال نگاهی بودم...! که مرا از پس دیوانگیم می فهمید..


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 11:9  توسط مهدی  | 

چتـــــــر برای چـــــــــه؟

خـــــــیال که خـــــــیس نمی شـــــــــــود .....


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:14  توسط مهدی  | 

من‌ُ تو دو ستاره‌ی‌دنباله‌داریم‌که‌عبورشان‌ بر چهره‌ی‌سیاه‌ِ شب‌، خطی‌ گُستاخ‌ می‌کشد

عادت‌کرده‌اَم‌هنگامی‌ که‌با تو حرف‌می‌زنم‌به‌کارهایم‌برسم‌! همیشه‌به‌تو گفته‌اَم‌فرصت‌کم‌ است‌!گفته‌اَم‌برای‌دستیابی به  هدفهایم عمرِ نوح‌هم‌ کوتاه‌است‌،
امّا حالا تمام‌ِ کارهای‌ناتمام‌را گُذاشته‌اَم‌کنار تافقط‌به‌تو
فکر کنم‌ُ برای‌تو بنویسم‌!
به‌معیارِ نگاه‌ِ تو می‌نویسم‌، نفس‌می‌کشم‌، زنده‌گی‌می‌کنم‌... وَ این‌بَرده‌گی‌نیست‌، دِل‌ْبسته‌گی‌ست‌...

من‌برایت‌ همه‌گیرترین‌ترانه‌ها را خواهم‌ساخت‌، زیباترین‌شعرها را خواهم‌نوشت‌، قشنگ‌تَرین‌جمله‌ها را خواهم‌گُفت‌!
دراین‌عصر هم‌می‌شود عاشقانه‌زنده‌گی‌
کرد! این‌حرف‌را به‌تو ثابت‌خواهم‌کرد!
آن‌قدر دِلم‌به‌بودن‌ِ با تو روشن‌است‌که‌دارم‌فردایمان‌را برایت‌ در این‌نامه‌ها ثبت‌می‌کنم‌! روزهای‌خوشی‌در پیش‌داریم‌! روزهایی‌که‌از نقّاشی‌های‌تو بر دیوارهای خانه  وُ دل‌من‌سَرشار می‌شوند!

 

 

تو رنگین‌کمانی‌ هستی‌که‌از پَس‌ِ باران‌ِ گریه‌های‌من‌قَد کشیده‌است‌!

می‌بینی‌! فاصله‌ی‌دست‌هامان‌شاعرتَرَم‌کرده‌، ولی‌آخر مگر می‌شود با تو به‌زبانی‌جُز به‌زبان‌ِ شعر سخن‌گفت‌؟

هر سخنی‌شعر است‌، وقتی‌تومخاطب‌ِ آن‌باشی‌!
دوستت‌می‌دارم‌ ! تصویرگرِ رؤیاها وُ آرزوهای‌ناب ...
دوستت‌می‌دارم‌ ! مالک‌ِ مهربان‌ترین‌ نگاه‌ِ جهان‌ ...  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:29  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:15  توسط مهدی  | 

دیشب درحالی که صدای ظبط ماشین و تا جایی که میشد بلند کردم از کنار همهمه شهر بی تو .. با یاد آهنگ رضا رو فریاد میزدم.......... چقدر سخته تو رو حتی واسه یک لحظه نداشتن

تو شدی خون توی رگهام ,تو نباشی من میمیرم .......بی تو من بدجوری تنهام

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:47  توسط مهدی  | 

باورت میشه ۸ ساعت و ۵۳ دقیقه است که رفتی !و ..دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟....خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر لیو......... صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم..

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 15:1  توسط مهدی  | 

چتر

در حالي كه خشكسالي پيشرفت مي كرد و به نظر مي رسيد كه هميشگي خواهد بود، تعدادي از كشاورزان آمريكاي شمالي نسبت به آينده خود نااميد بودند. باران نه تنها براي محصولات بلكه براي زنده نگه داشتن مردم شهر نيز حياتي بود. زماني كه مشكل وخيم تر شد، كليساي محل درگير موضوع شد. آنها تصميم گرفتند دعا كنند و از خدا بخواهند كه باران ببارد.

همه مردم در كليسا جمع شدند و هر كس در جست و جوي فرصتي بود تا با دوستان نزديك خود صحبت كند. كشيش مشغول آرام ساختن حضار بود تا جلسه دعا را شروع كند كه ناگهان متوجه دختر كوچكي شد كه در رديف جلو به آرامي در جاي خود نشسته بود.

چهره آن دختر از هيجان مي درخشيد و در كنارش چتر قرمزي قرار داشت كه آماده استفاده از آن بود. زيبايي و معصوميت آن دختر كشيش را به لبخند وا داشت چون به ايمان او پي برده بود. هيچ شخص ديگري از ميان عبادت كنندگان چتري با خود نياورده بود.

همه آنها براي نماز باران آمده بودند، اما آن دختر از خدا انتظار داشت كه با باراني كه نيازمندش بود، به او پاسخ دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 12:20  توسط مهدی  | 

شیشه

جوان ثروتمندي نزد يك انسانی وارسته رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست.
 مرد  او را به كنار پنجره برد و پرسيد:

- "پشت پنجره چه مي بيني؟"

- "آدمهايي كه ميآيند و ميروند و گداي كوري كه در خيابان صدقه ميگيرد."

بعد آينه ي بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:

- "در اين آينه نگاه كن و بعد بگو چه ميبيني."

- "خودم را ميبينم."
- " ديگر ديگران را نميبيني! آينه و پنجره هر دو از يك ماده ي اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه لايه ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نميبيني. اين دو شيئ شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت ميكند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده ميشود، تنها خودش را مي بيند. تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش نقرهاي را از جلو چشمهايت برداري تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري."
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 11:44  توسط مهدی  | 

سنگ ریزه

عزیزم تازه شروع کاره و این سنگ ریزه های مشقت رو دونه دونه کنار میزنیم تا همیشه تداعی کننده این جمله پدربزرگ باشه :

کسی که کوهی را از سر راه برداشته همان کسی بوده که سنگریزه ها را جابجا میکرده.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 11:13  توسط مهدی  | 

شاهزاده خوشبخت

 

شاید کسایی که هم سن و سال ما هستند این داستان و بارها از تلویزیون دیدن  اما بخونید خاطراتتون زنده میشه...............

روزی روزگاری درزمان های بسیارقدیم درشهری دور در بالای تپه ای بلند مجسمه ای بود. لباس مجسمه از تکه های طلا بود و به جای چشمها ی آن دو دانه زمرد بزرگ کار گذاشته بودند روی دسته ی شمشیرش هم یک یاقوت درشت می درخشید.

شبی ازشبهای اوایل زمستان پرستویی که ازدوستانش عقب مانده بود خسته ومانده به آن شهر رسید مجسمه را دید وخودش را به آن رساند تا کنار پایش بخوابد اما هنوز چشمهایش گرم نشده بودکه چندقطره آب روی بالهایش چکید.پرستوبه آسمان نگاه کرد ولی ابری ندید.وقتی به بالای سر خود نگاه کرد متوجه شدکه این قطره های آب اشکهای مجسمه است.

پرستو بر شانه ی مجسمه نشست و گفت :توکی هستی؟چراگریه می کنی؟

مجسمه گفت:به من شاهزاده ی خوشبخت می گویند.بعدازمردنم مردم مجسمه ی مرا ازطلا وجواهرساختندوروی این تپه گذاشتند.تاوقتی زنده بودم ازچیزی خبر نداشتم اماحالا همه چیزرامیبینم وازدردهمه باخبر میشوم. من ازدیدن گرفتاریهای مردم خیلی غصه می خورم اما کاری ازدستم برنمی آید.همین حالا آن دورها مادری را می بینم که در کنار بچه ی مریض خود اشک میریزد .این زن بی چاره با این که هرروزلباس میدوزد وکارمی کند آن قدر پول ندارد که برای فرزند خوددارو بخرد .راستی تو بیا و یاقوت شمشیر مرا برای او ببر. پرستو گفت:«با این که خیلی خسته ام و فردا هم راه درازی در پیش دارم این کار را برای تو می کنم .» آن گاه پر زنان رفت و یاقوت را برای بچه ی بیمار برد. صبح روز بعد پرستو به مجسمه گفت:«من دیگر باید به دنبال دوستانم بروم.» اما شاهزاده ی خوش بخت گفت: یک شب دیگر هم پیش من بمان. پیرمردی را میبینم که نه غذا دارد و نه آتشی که خود را گرم کند. تو می توانی زمرد یکی از چشم های مرا برای اوببری.

پرستوی مهربان قبول کرد ویکشب دیگر هم پیش شاهزادی خوش بخت ماند اما صبح روز بعد وقتی می خواست با شاه زاده خدا حافظی کند او باز هم التماس کرد وگفت ای پرستوی کوچولو فقط یک شب دیگر این جا بمان. چشم دیگر مراهم برای دخترکی ببر که در این دنیا هیچ کس را ندارد. او این روز ها سخت گرسنه و تنهاست پرستو گفت : امّا اگر این چشمت را هم ببخشی کور می شوی ودیگر نمی توا نی مردم شهر را بینی. شاهزا ده ی خوش بخت گفت : امّا من راضی هستم. چون جان یک انسان را نجات می دهم. پرستو زمرّد را برای دخترک فقیر برد. وقتی برگشت. شاهزاده به او گفت: ای پرستوی مهربان حالا زود باش پرواز کن وخودت را به دوستانت برسان.

امّا پرستو گفت: من پیش تو می مانم و از زندگی مردم این شهر برایت خبر می آورم.

از سرما هم نمی ترسم. چون کار خوبی که انجام میدهم دلم را گرم می کند. آن سال زمستان پرستو در شهر می گشت و برای شاه زاده خبر می آورد. هر شب هم تکّه ای از طلا های لباس مجسّمه را می کند وبرای مردم فقیر می برد .دریکی از روز های آخر زمستان که هوا کمی گرم شده بود مردم در بوستان شهر گردش می کردند.ناگهان چشم یکی از آنان به پرستوی مرده ای افتاد که روی پای مجسّمه شاهزاده خوش بخت افتاده بود. او نگاهی به مجسّمه کرد و از تعجّب فریادی کشید. مردم با شنیدن فریاد او دور مجسّمه جمع شدند شاهزاده ی خوش بخت دیگر طلا و جواهری نداشت. آن وقت مردم شهر فهمیدند کمک هایی که سرتاسر زمستان به آنان می رسید از کجا بود.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 15:40  توسط مهدی  | 

شمارش معکوس

 

ساعت ..........تیک تیک.........

شمارش معکوس شروع شده ........

 و  ما تا پایان این معکوس..........

  قشنگ شیرین ترین انتظار زندگی رو رقم خواهیم زد..........

به گرمی حضورتان که هرگز جشنی نخواهیم گرفت

به دنبال محبت ابدی .............

همخانه خواهیم شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:29  توسط مهدی  | 

 

آدمک آخر دنیا ست بخند/

آدمک مرگ همین جا ست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد/

شوخی کاغذ ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی/

کل دنیا سراب است بخند

ان خدای که بزرگش خواندی/

بخدا تنهاست بخند ...

                                        (مهدی)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 13:37  توسط مهدی  | 

 

نقل می کنند که مهاتما گاندی می خواست قطاری سوار شود. موقع سوار شدن یک لنگه کفشش افتاد زیر ‏قطار و قبل از اینکه بتواند پیاده شود و کقشش را بردارد، قطار شروع به حرکت کرد. گاندی هم لنگه کفش ‏دیگرش را درآورد و پرتاب کرد سمت لنگه دیگر. از او پرسیدند این چه کاری بود که کردی؟ گفت: یک لنگه ‏کفش که به درد من نمی خورد. لا اقل کسی که که آن را پیدا می کند صاحب یک جفت کفش می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 13:45  توسط مهدی  | 

به یاد داشته باش..
درست درلحظه ای که می گویی " من تسلیمم"
شخص دیگری که درحال نظاره ی همان موقعیت است
با خود می گوید" چه فرصت بزرگی"

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 13:31  توسط مهدی  | 

چند میخری؟؟؟؟

 

قيمت يه روز باروني چنده؟

يه بعد از ظهر دلنشين آفتابي رو چند مي خري؟

حاضري براي بو کردن يه بنفشه ي وحشي توي يه صبح بهاري يه تراول بدي؟

پوستر تمام رخ ماه قيمتش چنده؟

 چرا وقتي رعد و برق مي ياد از زير درخت فرار مي کني؟

مي ترسي برقش بگيردت؟

اصلا مي دوني بارون چرا زمين رو با قطراتش خيس خيس مي کنه؟

چرا وقتي نم نم بارون مي زنه چترتو با خودت مي بري؟مگه همين تو نيستي که عاشق قدم زدن

زير باروني؟هيچ وقت شده بگي دستت درد نکنه؟ شده از خودت بپرسي چرا تموم وجودشو

روي سر ما گريه مي کنه؟اون قدر که ديگه براي خودش چيزي نمي مونه و نابود ميشه؟هيچ وقت

از ابرا تشکر کردي؟

هيچ وقت شده از خورشيد بپرسي که چرا ذره ذره ي وجودشو انرژي مي کنه و به موجودات 

مي بخشه؟...به نظر تو ماهانه مي گيره يا قراردادي کار ميکنه؟

 چرا نيلوفر صبح باز ميشه و ظهر بسته؟بابت اين کارش حقوق مي گيره؟

چرا فيش پول بارون ماهانه نمي ياد؟چرا آبونمان اکسيژن هوا رو پرداخت نمي کنيم؟

مي دونستي قشنگترين سمفوني طبيعت رو مي توني يه شب مهتابي کنار يه رودخونه گوش

کني؟قيمت بليتشم دل تومنه!

همين تويي که خودتو به آب و آتيش مي زني تا يه تابلوي آفتابگردون خدا تومني بخري...آره

همين تو!!! مي دونستي زيباترين تابلوي آفتابگردون تو طبيعت چه جلوه اي داره؟

تو که قيمت همه چيزو با پول مي سنجي تا حالا شده از خدا بپرسي قيمت يه چشم سالم چنده؟يه

 دست سالم چنده؟چقدر بايد بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟خيلي خنده داره نه؟

اون وقت تو موجود خاکي اگه يه روز يکي ازهمين داراييها رو ازت بگيرن زمين و زمان رو به

باد ناسزا مي گيري...چي خيال کردي؟پشت قبالت که ننوشتن...

نه عزيز خيال کردي...اينا همه لطفه،همه نعمته....

اينو بدون که اگه يه روز فهميدي قيمت يه ليتر بارون و يه ساعت روشنايي خورشيد چنده؟اگه

فهميدي چقدر بايد بابت مکالمه ي روزانمون با خدا پول بديم؟يا چند تومن بديم تا يه کاست از

صداي بلبل ضبط کنيم و بعد از اون تحت پيگرد قانوني قرار نگيريم اون وقته که مي فهمي چرا

داريم توي اين دنيا وول مي خوريم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 16:35  توسط مهدی  |